محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه

12

ديوان صفيعلى شاه ( فارسى )

باشد كه به‌پاى تو نهم سر به ارادت * چند ار كه بوصل تو مرا دسترسى نيست هشيار ز چشم تو در اين شهر نمانده است * اينست كه اندر پى مستان عسسى نيست از خرمن دنيا نخورد گندمى آن مرد * كاين دور فلك در نظرش يك عدسى نيست در عشق تو هركس به تمنائى و حالى است * غير از تو صفى را به صفا ملتمسى نيست [ گفتم اندر قدمت اين سرو و اين جان منست ] گفتم اندر قدمت اين سر و اين جان منست * گفت هرجا سر و جانيست گروگان منست گفتم اين چيست كز او سينه‌ام آتشكده گشت * گفت اين عشق منست آتش سوزان منست گفتم از عشق تو عقل و دل و دين تفرقه شد * گفت جمع آن‌همه در زلف پريشان منست گفتم از بعد جنون نيستم از دل اثرى * گفت آواره بصحرا او بيابان منست گفتم اين سر شدم اندر سر سوداى تو خاك * گفت سرهاست كه افتاده بميدان منست گفتم از دام توام راه رهائى به نماند * گفت اين نيست عجب اول دستان منست گفتم احسان تو گردد به كه افزوده مدام * گفت بر آنكه بجان شاكر احسان منست